همه چیز و نیم !
دست نوشته های مامان بارون
نگارش در تاريخ ۳ مهر ۱۳۸۸ توسط سپیده داودی

می خواهم بشینم روبروی تو

همه دلتنگی هایم را

فوت کنم توی بادکنکی آبی

که قرمزی عشقم را هم ببینی

آهای مترسک های کنار خیابان!

اگر بادکنکم ترکید نخندید

تا بزرگ باقی بماند

ادامه دارد ... :دی

 


بعد از کلی دوری از کامپیوتر بالاخره مجاز شد نشستم روی صندلی رو بروی مانیتور دوس داشتنی و یار همیشگیه چشام :lol:

دلم هوارتا واسه پسر گلم "بیگلی" تنگ شده بود ، گفتم یه چندتایی بکشم حال و هوام عوض بشه ، کلا وقتی بیگلی میگلی میکشم درسته که نصف انرژیم صرف قربون صدقه رفتنشون میشه ولی خیلی برام لذت بخشه !

خوشحال میشم نظرتونو بگین.. /

 برای دیدن اندازۀ بزرگتر روی تصاویر کلیک کنین

 

 

***

قرار بود این طرح یه پوستر بشه واسه یکی از دوستان واسه شبای قدر اما قسمت نشد طراحیش تموم بشه تا قبل از عملم ، حالا تمومش کردم البته سوژه دیگه شب قدر و شهادت نیس اینجا... خودم دوسش میدارم امیدوارم شماام دوسش داشته باشین

 

خب! بازم هس :دی

دو تا کاراکتر گوگولی کشیدم که خیلی دوسشون دارم مخصوصا "هلو خانومو" ! اسکچ این هلو خانومو چند وقت پیش که بیکار بودم کشیدم تا چند روز پیش که رنگش کردم بعد کلی ذوقیدم که چقد استعداد دارم و خودم خبر ندارم !!! :دی  :لول:

 نمیدونم چرا اما خیلی دوسش دارم :فوران قلب:

 

 


این یکی اسم نداره فعلا ، بچه های فامیل که مثلا اومده بودن عیادتم گیر دادن براشون نی نی بکشم منم اینو کشیدم ! البته قرار بود بیشتر به ماه مهر و مدرسه و اینا ختم بشه که نتیجش این شد، زیاد ربط نداره ولی به عمق که دقت کنی اون گل رو مثلا میخواد بده به خانوم معلمش :دی

 

 

اینم پنجره اتاقم بود تو بیمارستان :دی تنها نبودم جوجوها همیشه اونجا بودن ! انقد پشت اون پنجره برنج و نون میریختم کلی گنجشک جمع میشد ، خیلی کیف داش :دی تازه بعضیاشون با خونسردی تمام میومدن داخل اتاق قدم میزدن بعد دوباره میرفتن ... تنها خاطرۀ جالبی بود که از بیماستان داشتم !!! عکسش اصن کیفیت نداره ولی جالبناکه... /

 

خیلی پرحرف شدم جدیدا،میدونم :دی

دیگه خدافظ / مراقب خودتون باشین...

 

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها

قالب وبلاگ